|
|
|
|
|
اگر فنجانی کوچک زیر باران نگه دارید،به اندازه همان فنجان به شما میرسد اگر کاسه بزرگی نگاه دارید بهمان اندازه در آن آب جمع می شود! شما چه ظرفی زیر باران الهی قرار داده اید؟ باران رحمت خدا همیشه می بارد, این تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
از اندرزهای لقمان حکیم به فرزندش: پسرم دو چیز را هرگز فراموش نکن: خدا و مرگ دوچیز را حتماً فراموش کن : خوبی که در حق دیگران میکنی و بدی که دیگران در حق تو میکنند. چهار چیز را نگه دار:دلت در هنگام نماز - زبانت در جمع - چشمت در خانه میزبان - شکمت را درهنگام غذا
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
![]() خداوندا : زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظه ها یش را به خاطر من از دست داده است.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
چگونه باید بامشکلات رو برو شد؟
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
تولد و مرگ را درمانی نیست
هستند مردمانی که خویشاوندان آنها از گرسنگی میمیرند
فاصله بین مشکل و حل آن یک زانو زدن است
هستند کسانی که روی شانه هایتان گریه میکنند
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 10:22 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا تنها معشوقي است که عاشقاني دارد که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 11:6 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
بنام خدا و بیاد خدا وبرای خدا سلام حال من خوب است ملالی نیست جز گم شدن خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند با این همه اگر عمری باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان. تا یادم نرفته است بنویسم حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود می دانم حیات آنجا پر از حرف های تازه ی باز نیامدن است اما تو لااقل هر وهله ای گاهی هر از گاهی ببین انعکاس تبسم رویا را ٬ شبیه شمایل شقایق نیست . راستی خبرت دهم خواب دیدم خانه ای خریده ام بی در٬ بی دیوار٬ بی پنجره ٬ بی پیکر . بی پرده بگویمت چیزی نمانده است من چهل ساله خواهم شد فردا را به فال نیک خواهم گرفت. دارد همین لحظه یک فوت کبوتر سفید٬ از فراز کوچه ی ما می گذرد. باد بوی نام های کسان به من می دهد . یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش بیاوری؟ نه نامه ام باید کوتاه باشد بی حرفی از ابهام وآیینه٬ از نو برایت می نویسم حال من خوب است اما تو باور مکن .
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 7:17 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدا مرا به دنیایی آورده ای که جز زیبایی ومحبتت چیزی نمی بینم . از نیست آمده ام دنیایی نداشتم اصلا وجود نداشتم به من وجود بخشیدی تا باشم دنیایت رو ببینم از نعمت هایت خود را سیراب سازم نعمت هایی که حدی برای آنها نیست .فقط می دانم که اگروجودم رااحساس نکنم اسیر دنیایت خواهم گشت و سعی خواهم کرد به خواسته هایم برسم وتنها خواسته ام خوشبختی ست غافل از اینکه خوشبختی در این دنیا وجود ندارد چراکه هیچ چیز ماندگار نیست !
دریاچه هایت خشک می شود جنگل هایت از بین می رود رودخانه هایت بی آب می شودو گاهی سیل به پا میکنند وهزاران نفر را در کام خود فرو می برنند!! کوه هایت گاهی می غرد وگرد وخاکشان بلای طبیعت می شودبیابان هایت گسترده می شود زلزله هایت ترس بر اندام هر جنبنده ای سایه می افکند و گاهی دریاهایت طوفان به پا می کنند و هر آن چه بر روی خود دارند ازبین می برنند. بادهایت درختان را در هم می شکند و خانه چوبی را که مادری برای فرزندش پناهگاه ساخته است ویران می سازد همه وهمه را می نگرم از خود می پرسم چرا گاهی آسمانت با زمین قهر می کند؟ و زمین ات با مخلوقاتت؟
آیا اینها همه پاداش ناسپاسی هاست؟! با این همه اوصاف من چگونه می توانم به دنبال خوشبختی باشم ؟خوشبختی آرزوی ایست که در ذهنم جایی برای خود برپا کرده است جایی که در آن هر خواسته را بدون تلاش وکوشش به نهایت برسانم...(ادامه دارد)
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 6:54 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا مراوسیله ای برای صلح وآرامش قرارده.یاریم کن،هرجا که تنفرهست،بذرعشق بکارم.
هرجا آ زردگی است ،ببخشم. هرجا شک است،ایمان . هرجا یاس است ،امید. هرجاتاریکی است،روشنایی وهرجاغم است شادی نثارکنم. الهی! توفیقم ده که پیش ازطلب همدردی، همدردی کنم. پیش ازآنکه مرابفهمند، دیگران رادرک کنم. پیش ازآنکه دوستم بدارند دوست بدارم. (دوستت دارم خدا). |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
توحید و خدا پرستی یعنی چه؟ آیا ما به پرستش خدا نیاز داریم؟ آیا همه مردم دنیا خدا را می شناسند و اونو می پرستند؟ ... اینا همه سئوالاتیه که شاید شما دوستان عزیز هم باهاشون برخورد کرده باشید و حتی وقتی کوچیکتر بودین برای خودتون تعاریفی هم داشتین همینطور که همه ما می دونیم و از کتابها و شواهد زیادی دیدیم همه مردم دنیا از بدو وجود تا به حال به نحوی نیاز به وصل شدن به یک قدرت بزرگتر و ماورایی تر از خودشون داشتن و می دونستن که کسی هست که از خودشون داناتر ، بزرگتر ، قویتر و ... باشه آدمی از بدو خلقت این نیاز را در فطرت خودش جستجو می کرد و می دونست که یه چیزی قدرتمند از خودش هست و بدین ترتیب نیاز به پرستش خدا احساس شد. برای همین شروع کردن هر چیزی را که می دیدند به عنوان خدا می پرستیدند و اون شی یا چیز رو خدا می دونستند که البته اشتیاه برداشت می شد و این باعث شد که خیلی ها به انحراف کشیده بشند چرا که با هم به بحث می نشستند خداهای هم رو نقد می کردن بطور مثال خورشید پرستها به ماه پرست ها می گفتند خدای شما نورش کم و فقط شبها هست ویا به ستاره پرستها می گفتند که اونا گم می شوند. در این حال مردم دنبال خدایی بودن که بتونن نیازهاشون را باهاش درمیون بذار همه باهاشون باشه و راحتر در دسترس باشه برای همین سنبلهایی از خداهاشون ساختند که به اونا بت می گویند. از اینجا دوران بت پرستی شروع شد و کم کم خدای واقعی شون را فراموش کردن اونا برای خداهای فرضی خودشون قربانی می دادند و اون خدا را پرستش می کردند یعنی با خداشون حرف می زدند تا خداشون به اونا نظر کنه و براشون خوش یمن باشه در این حال بعضی از آدمهای فرصت طلب از سادگی مردم استفاده می کردند و خودشون را برگزیده خدایان می نامیدند و از این راه پول در می آوردند بطوریکه مکانهایی برای نگهداری بت ساختند و از مردم در قبال نگهداری بت هاشون پول می گرفتند و نذورات اونها را خودشون برمیداشتند. تاحدی این افراد فرصت طلب پیش رفتند که برخی از اونا خودشون را خدا نامیدند مثل فرعون که خودشو خدا می دونست. از همه اینا که بگذریم مشکلاتی در این آئین بت پرستی رخ داد که موجب شد برخی از مردم دانا به این دین شک کنند و به دنبال خدای واقعی باشند از جمله این مشکلات جنگ خدایان بود. برخی اوقات خدایان دروغین با هم به جدال بر سر قدرت می پرداختند مثلا خدای دریا با خدای ابر کورکوری می خوندن البته نه خودشون بلکه طرفداراشون و برای اینکه ثابت کنند خدای کدوم قوی تره با هم به جدال می پرداختند این باعث شد تا مردم به فکر برند و از بین خداها خداهایی را قاضی و بزرگتر قرار بدن که عموما خداهای اشراف و بزرگان قبیله بودند که اینهم خودش دردسرای جدید درست کرد. در نهایت به این نتیجه می رسیم که وقتی چند خدا باشه همیشه درگیری و جنگ وجود داره و هیچ موقع یک دستور واحد برای یک موضوع وجود ندارد مثلا برخی از بت پرستا سیب نمی خوردند و می گفتن حرام برخی هم می گفتند باید بخوریم خلاصه این مشکلات وجود داشته و تا وقتی که آدم متوجه نشه که خدای واقعی کیه؟ کجا؟ به این مشکلات بر می خوره. به نظر شما اگر چندتا مدیر یه مدرسه اداره کنند آیا نظم و اداره مدرسه ممکنه؟ بچه ها باید به حرف کدوم مدیر گوش بدند؟ کدوم مدیر راه درست را نشان می دهد؟ آخر سال ما با کدوم مدیر سرو کار داریم؟ کدوم مدیر پای کارنامه ما را امضا می کنه؟و سئوالات دیگه . خوب حالا به نظر شما چند خدایی بهتره یا یه خدا وجود داشته باشه؟ آیا بهتر نیست آدم از یک نفر دستور بگیره تا از چند نفر؟ آیا به قول اون ضرب المثل آشپز که چند تا شد آَش شور میشه یا بی نمک؟! اگه با این موضوع موافقید یعنی اینکه یک خدای واحد بهتر بدونید به این آئین توحید و یکتا پرستی می گویند یعنی فقط یک خدا وجود داره نه چندین خدا؟ فقط یک نفره که همه چیز دستش . فقط یک خدا وجود داره که به همه چیز نظم می دهد. خوب حالا که فهمیدیم بهتره یک خدای واحد داشته باشیم باید ببینیم چطوری اونو بشناسیم و پرستشش کنیم ؟ چون ما آدما خیلی چیزا را بلد نیستیم و طی زمان با تجربه کردن یاد می گیریم نیازمند اونیم که یکی بهمون یاد بده ، راهنمایی مون کنه و به چی باید بگیم خدا .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
اگرآدم خوبي با تو بدي کرد،چنان وانمود کن که نفهميده اي. او توجه خواهد کرد و مدت زيادي مديون تو خواهد بود.... يوهان گوته
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
بهترين هديه خداوند
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
نیک ترین بندگان خداوند آنانند که ذکر خدا کرده و سخن از او می گویند .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
ستايش سزاوار خداوندي است كه كس نتواند از فرمان قضايش سرپيچد و مانعي نيست كه وي را از اعطاي عطايا، باز دارد. و صنعت هيچ صنعتگري بپاي صنعت او نرسد. بخشنده بيدريغ است. اوست كه بدايع خلقت را بسرشت و صنايع گوناگون وجود را با حكمت خويش استوار ساخت.
پروردگارا بسوي تو روي آورم. و به ربوبيت تو گواهي دهم. و اعتراف كنم كه تو تربيت كننده و پرورنده مني. و بازگشتم بسوي توست. مرا با نعمت آغاز فرمودي قبل از اينكه چيز قابل ذكري باشم.
قبل از هدايت مرا با صنع زيبايت مورد رأفت و نعمتهاي بيكرانت قرار دادي. آفرينشم را از قطره آبي روان پديد آوردي. و در تاريكيهاي سه گانه جنيني سكونتم دادي، ميان خون و گوشت و پوست. و مرا شاهد آفرينش خويش نگرداندي و هيچيك از امورم را بخودم وا نگذاشتي.
ولي مرا براي هدفي عالي يعني هدايت (و رسيدن به كمال) موجودي كامل و سالم بدنيا آوردي. و در آن هنگام كه كودكي خردسال در گهواره بودم، از حوادث حفظ كردي. و مرا از شير شيرين و گوارا تغذيه نمودي. و دلهاي پرستاران را بجانب من معطوف داشتي. و با محبت مادران به من گرمي و فروغ بخشيدي.
تا اينكه با گوهر سخن مرا ناطق و گويا ساختي. و نعمتهاي بيكرانت را بر من تمام كردي. و سال به سال بر رشد و تربيت من افزودي. تا اينكه فطرت و سرنوشتم، به كمال انساني رسيد. و از نظر توان اعتدال يافت. حجتت را بر من تمام كردي كه معرفت و شناختت را به من الهام فرمودي. آري اين لطف تو بود كه از خاك پاك عنصر مرا بيافريدي. و راضي نشدي اي خدايم كه نعمتي را از من دريغ داري. بلكه مرا از انواع وسائل زندگي برخوردار ساختي. با اقدام عظيم و مرحمت بيكرانت بر من. و باحسان عميم خود نسبت به من، تا اينكه همه نعماتت را درباره من تكميل فرمودي.
الهي! من به حقيقت ايمانم، گواهي دهم. و نيز به تصميمات متقین خود و به توحيد صريح و خالصم، گواهي مي دهم اي پروردگار كه اگر در طول قرون و اعصار زنده بمانم و بكوشم تا شكر يكي از نعمات تو بجا آورم، نتوانم مگر باز هم توفيق تو رفيقم شود، كه آن خود مزيد نعمت و مستوجب شكر ديگر و ستايش جديد و ريشه دار باشد.
حمد و ستايش خدايي را كه فرزندي ندارد تا ميراث برایش باشد. و در فرمانروايي نه شريكي دارد تا با وي در آفرينش بر ضديت برخيزد و نه دستياري دارد تا در ساختن جهان به وي كمك دهد.
خداوندا، چنان كن كه از تو بيم داشته باشم، آنچنان كه گويي تو را مي بينم و مرا با تقوايت رستگار كن! اما بخاطر گناهانم مرا به شقاوت دچار مساز! مقدر كن كه سرنوشت من به خير و صلاح من باشد. و در تقديراتت خير و بركت بمن عطا فرما!
خداوندا! ستايش از آن توست كه مرا آفريدي. و مرا شنوا و بينا گرداندي! و ستايش سزاوار توست كه مرا بيافريدي و خلقتم را نيكو بياراستي. بخاطر لطفي كه به من داشتي.
و مرا بر مشكلات روزگار و كشمكش شبها و روزها ياري فرماي! و مرا از رنجهاي اين جهان و محنتهاي آن جهان نجات بده و از شر بديهايي كه ستمكاران در زمين مي كنند نگاه بدار.
خدايا! مرا به كه وا مي گذاري؟ آيا به خويشاوندي كه پيوند خويشاوندي را خواهد گسست؟ يا به بيگانه كه بر من بر آشفتد؟ يا به كسانيكه مرا به استضعاف و استثمار كشانند؟ در صورتيكه تو پروردگار من و مالك سرنوشت مني؟ اي خداي من و اي خداي پدران من! ابراهيم، اسماعيل، اسحق و يعقوب، و اي پروردگار جبرئيل، مكائيل و اسرافيل. و اي تربيت كننده محمد، خاتم پيامبران و فرزندان برگزيده اش. اي فرو فرستنده تورات، انجيل زبور و فرقان.
تو پناهگاه مني، بهنگامي كه راهها با همه وسعت، بر من صعب و دشوار شوند و فراخناي زمين بر من تنگ گردد. و اگر رحمت تو نبود من اكنون جزء هلاك شدگان بودم. و تو مرا از خطاهايم باز مي داري. و اگر پرده پوشي تو نبود از رسوايان بودم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 9:48 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
تو یکی از سفرام به دنیام فکرمی کردم .. یاد جمله ایی از بزرگان افتادم ( البته خاطرم نیست ازکیه ولی خیلی زیبا ست ) اینکه انسان برای تغییردادن دنیا اول خودش رو باید تغییر بده .. دنیا رو نمی شه تغییر بدی ولی خودت رو که می تونی تغییر بدی ! چطوری ؟ چطور تغییر بنیادین درخود رو می شه ایجاد کرد ؟ آیا تا به حال به این موضوع فکر کردید .. ازکجا باید شروع کجاست ؟ به نظرمن سه روش می تونه کارساز باشه : الف - تهذیب فکرواندیشه ب - تغییراعمال ورفتار ج - تعبد وبندگی خدا تا انسان فکر واندیشه اش رو پالایش نکنه نمی تونه خودش رو تغییر بده و شخصیت عالی از خودش بسازه ، این افکار ماست که سرنوشت ما رو تعیین می کنه. فردا همان خواهد شد که امروز فکر می کنی . مورد دوم تغییر اعمال و رفتار که ثمره ی پاکی فکر و اندیشه است اینکه از یه سری اعمال و رفتارهامون که زشت و ناپسند هستند دوری کنیم و در نهایت تو قلب تمام موجودات قرار گیریم.این روش خیلی راحته هرکاری که شیطان بگه خلافش رو انجام بدیم .به قول لقمان حکیم : ادب رو از که آموختی از بی ادبان . به همین راحتی فقط شرط لازم رو نباید از یاد برد و اون تهذیب فکرو اندیشه است ! شما قضاوت کنین کسی که این روش ها رو سر مشق زندگیش قرار بده دیگه دغدغه و بهانه ایی برای عبادت و بندگی خداوند نداره . ( به قول خدا من انسان رو نیافریدم مگر برای عبادت .. ) بعد از انجام این روشها دیگه انسان خود ش رو از دنیا خالی می کنه، و والا می شه و آن وقته که شیرینی دوستیِ خدا را درمی یابه و از نظر اهل دنیا، گویی دیوانه به حساب می آد ( یاد فلیم فرانچسکو افتادم که دقیقا" اشاره به همین مطلب داره اگه پیداش کردین حتما" نگاه کنین ) و این در حالیست که شیرینیِ دوستی خدا، با آن مردم درآمیخته است و در نتیجه، به غیر از او نمی پردازد .. کارنشد نداره حتما" میشه . من این روش ها رو رفتم واقعا" زیباست باید خودتون تجربه کنین – باتشکر نظر یادتون نره
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
مهم نیست که تلاش شما در چه جهتی است مهم این است که همه ی ما به دنبال جوابهای فوری به پرسش های ندانسته ی خود هستیم .. راه حل های آسان .. روبه راه شدن های سریع ..پله های ترقی. من بر این اعتقادم که خیلی از اوقات در درس زندگی خداوند با فرصت های طلایی که در اختیار ما می گذارد چه وقایع زیبای باور نکردنی وچه تراژدیهای وحشتناک ما را می ازماید و سرنوشتی را در اختیار ما قرار می دهد که همه در حال تعادل هستیم .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
ساحل دلت را به خدا بسپار ، خودش قشنگ ترین قایق را برایت می فرستد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
خاطرات زيباي بازگشت از سرزمين وحي سفر را به ياد تو ودرراه تو آغاز نمودم و بانام زيباي تو به پايان رساندم تمام لحظه هاي سفرم لبريز از عشق تو بود. بايد باور مي كردم ودرژرفاي انديشه ام به تو مي رسيدم و اينكه رسولي از رسولانت را مبعوث ساختي تا آيين زندگي را و كتاب و قرانت را به انسانها بياموزد وآنها را در دنيا وآخرت رستگار سازد . آري سفر به سرزمين وحي به سر زميني كه قدوم پاك پيامبرانت در آن نهاده شده است سرزمين پدران واجداد ما٬سرزمين آدم وحوا.. ****** پشت قاب پنجره ي هواپيمايي كه تو دل شب منو باخود مي برد جايي كه رسيدن به آنجا سالها در خاطرم نقش بسته بود .. من از پشت اين پنجره مثل پرنده اي بودم كه دلش توي قفس گرفته بود .. به اين فكرمي كردم كه تمام اين مدت٬ زندگي ام مثل يك حقيقتي بود كه بر باد رفته است و من نمی دانستم ...(ادامه دارد)
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مهر 1389ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
مالحظه ها رو ميگذرانيم تا به خوشبختي برسيم غافل از اينکه خوشبختي همان لحظه هايي بود که ميگذرانديم... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
در بیکرانه ی زندگی ۲ چیز است که افسونم می کند: آبی آسمان که می بینم و می دانم که نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم که هست. و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
- برای آدم های فعال 7 روز هفته دارای 7 امروز است و برای آدم های تنبل 7 روز هفته دارای 7 فردا - کسانی که گذشته را فراموش می کنند مجبور به تکرار آن هستند. - مسائل و موانع را در ذهن تان بزرگ نکنید. - بیش از هر چیز نخست بدان که چه می خواهی. - اندیشه وفکر مثبت همیشه نتیجه بخش و معجزه افرین است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
نفس انسان هرگز سیر نمی شود اما می شود براحتی آن را کنترل کرد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
دعا.. پروردگارا جایی که من در آن زندگی می کنم زیباست و من چنان غرق در زیبایی هستم که گاهی ازاندیشه ی یاد تو غافل می شوم خود را در اندیشه ام جاری ساز.. درد دل.. سال ها می گذرد وروز ها و شب ها یکی پس از دیگری گذرعمررا درخاطرمان تداعی می کنند. روزی کودکی شیر خواره بودم جزآغوش مادر دنیایی نداشتم.. سا لها گذشت و گذرعمر مرا کودکی ساخت که روحم بازی بود ودنیایم بازی های کودکانه.. و اکنون جوانی میان سال گشته ام که دنیایم پر از سوالات وپرسش هاست ودر پی یافتن جواب همواره ذهن خود را مشغول ساخته ام حیرانم و سرگشته.. نمی دانم گذر عمر مرا به دوران پیری نیز خواهد کشاند یا نه ؟ روزگار برگ خاطرات دنیای پیریم را چگونه ترسیم خواهد کرد ؟ گاهی خود را هم پای کهنسالان می کنم وبا آنها هم صحبت می شوم تا بدانم حس ودنیای پیریم چگونه خواهد بود! می دانم برای من زود است تفکر پیری یافتن وباید اجازه داد تا روزگار خود آن را ترسیم کند ولی آن هنگام که با خود فکر می کنم فردا و فرداها اندک حصاری که برای خود در زمین دارم شاید دیگرنداشته باشم حسی مرا به آن سوق می دهد .. دیدار.. سال گذشته شور و شوق دیدار خانه ات چنان حس زیبایی درباورم ایجاد کرده بود که حتی لحظه ای نمی توانستم ازیاد آن غافل شوم .. برای ثبت نام یه سر به سایت حج زدم . اون موقع 18 سال برای تمتع و 5 سال برای حج عمره باید انتظارمی کشید.. تنها جمله ایی که در ذهن داشتم : خدایا زیارت خانه ات برای من یک رویا خواهد بود؟ رویایی شیرین ..چگونه می شود من نیز از زیارت کنندگانت باشم ؟ با خود اندیشیدم : مگر می شود آنچه خواست خداست محقق نشود..با این جمله حس قلبی عجیبی پیدا کردم . یه شب خواب دیدم که در مکه هستم درمسجد النبی نماز می خوانم .. دانستم که خواست قلبی ام از طرف خداوند اجابت شده وبه زودی سفربه سرزمین وحی را شروع خواهم کرد . بی صبرانه در انتظارروز موعد شدم . روزها همچنان می گذشت و من در اندیشه دیدارخانه ات ای خدا.. روز موعد.. طی قرعه کشی که در محل کارم انجام شد از میان حدود 400 نفر متقاضی . به قید قرعه و از 6 نفرسهمیه٬ برای حج امسال من نفر دوم شدم .. اولین روز که خبر قبولی در سهمیه را از دوستان شنیدم بهت و خوشحالی تمام وجودم را فرا گرفته بود .. حس عجیبی در من پیدا شده بود باور کنید هر کاری کردم نتوانستم آن را بر صفحه کاغذ بیاورم ودر یک کلام قلم و زبان گویای آن نبود.. با خود عهد بسته ام سه شبانه روز در غار حرا به عبادت مشغول شوم وتمام اعمال حج را به جا بیاورم. باشد که این حداقل شکر و سپاسگذاری بنده حقیر در مقابل دریای بیکران نعمت ها و رحمت های خداوندی گردد و مورد لطف و قبول باری تعالی قرار گیرد ومرا به آرزوی دیرینه خود که همانا بنده خالص بودن است برساند به امید آن روز..
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد : مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد اما من به اين كوچكي و بي هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد:از ميان بسياري از فرشتگان من٬ يكي را براي تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست واز تو نگهداري خواهد كرد . اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه ! وگفت اينجا در بهشت من كاري جز خنديدن وآواز خواندن ندارم واينها براي شادي من كافي هستند . خداوند لبخند زد و فرمود : فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد و تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود . كودك ادامه داد : من چطور مي توانم بفهم كه مردم چه مي گويند وقتي كه زبان آنها را نمي دانم . خداوند او را نوازش كرد و گفت : فرشته ي تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت وصبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني . كودك با ناراحتي گفت :وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم چه كنم ؟ خداوند فرمود : فرشته ات دست هايت را كنار هم مي گذارد وبه تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني . كودك سرش را برگرداند و پرسيد : شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد ؟! خداوند باز فرمود : فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . كودك با نگراني ادامه داد : اما من به اين دليل كه ديگر شما را نمي توانم ببينم ناراحت خواهم بود . خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود . در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد .كودك مي دانست كه بايد بزودي سفرش را آغاز كند او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :خدايا اگر بايد همين حالا بروم لطفا" نام فرشته ام را به من بگوييد. خداوند او را نوازش كرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي مي تواني او را مادر صداكني .
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 8:29 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتي به تنهايي مي انديشم تصوّر مي كنم در كنج اتاقي تنگ وتاريك نشته ام يا اينكه در پياده روي كوچۀ تنگ شهري ، در سكوت وزير نم نم باران قدم مي زنم يا در جاده اي طولاني كه دوطرف جاده را درختاني ، با برگ هاي زرد وطلائي فراگرفته راه مي روم . تنها ئي ،نمي دانم ؟ گاهي به تنهايي نياز مندم امّا ديگران تنهائي مرا پر مي كنند وقتي كه از تنهائي فرار مي كنم سراغ هركه مي روم مرا پس مي زند واز من گريزانند ( وتنها ) كسي نيست جز تنهائي كه مثل يك يار ودوست ديرينه مرا در آغوش مي گيرد تنهائي ، حسّ قريب د لهاي پژمرده است . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 5:39 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
رازعشق واژه ی غریبی است .. واژه ای که روزها وشایدم ماههاست با آن خو گرفته ام چه سخت است انتظار مرگ.. هر صبح طلوعی دیگراست بر انتظار فرداهای من.. ************* خواهم ماند تنها در انتظار توای رازعشق.. چرا نوشتم در برگ تنهایم بی تو٬ نمی دانم شاید روزی بخوانند بر تو عشق مرا.. ******** روزی خواهی آمد سراغم . گریان نمی مانم٬ خندانم برای ورودت ای راز عشق .. به یادت دل از دنیا می کنم ونامه ی جدایی را می خوانم نه یکبارنه ده بار بلکه صدها بار.. ***** روزی خواهم آمد سویت .. وجودم پرخواهد شد سراسراز عشق ات واشک شوق دیدارت بر گونه هایم روانه خواهند شد.. تنها می گویم دوستت دارم خدا و همیشه در قلب خواهی بود *
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 0:29 قبل از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی از تو می سرایم حس می کنم با همه ترانه های شاد هم صدا شده ام ونغمه هیچ پرنده ای برایم ناآشنا نیست. وقتی از تو می سرایم نگاه ساکت اقاقیها و رازقیها برایم مفهومی تازه دارد.. وقتی از تو می سرایم پر می شوم از بهانه شور انگیز زندگی وبال می گشایم وچون پرنده ای در آسمانت اوج می گیرم وصدایت می کنم ..
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط همیشه در قلب منی خدا
|
|
||